خرید بک لینک
ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ مگذار شاهدان چمن را در انتظار اندر چمن ز غیب غریبان رسیده اند رو رو که قاعدست که القادم یزار گل از پی قدوم تو در گلشن آمدست خار از پی لقای تو گشتست خوش عذار ای سرو گوش دار که سوسن به شرح تو سر تا به سر زبان شد بر طرف جویبار غنچه گره گره شد و لطفت گره گشاست از تو شکفته گردد و بر تو کند نثار گویی قیامتست که برکرد سر ز خاک پوسیدگان بهمن و دی مردگان پار تخمی که مرده بود کنون یافت زندگی رازی که خاک داشت کنون گشت آشکار شاخی که میوه داشت همی نازد از نشاط بیخی که آن نداشت خجل گشت و شرمسار آخر چنین شوند درختان روح نیز پیدا شود درخت نکوشاخ بختیار لشکر کشیده شاه بهار و بساخت برگ اسپر گرفته یاسمن و سبزه ذوالفقار گویند سر بریم فلان را جو گندنا آن را ببین معاینه در صنع کردگار آری چو دررسد مدد نصرت خدا نمرود را برآید از پشه ای دمار 1122 اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنه ای تو و اندیشه زمهریر اندیشه می کنی که رهی از زحیر و رنج اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر ز اندیشه ها برون دان بازار صنع را آثار را نظاره کن ای سخره اثیر آن کوی را نگر که پرد زو مصورات وان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر گلگونه ای کز اوست رخ دلبران چو گل سرفتنه ای کز اوست رخ عاشقان زریر خوش از عدم همی پرد این صد هزار مرغ از یک کمان همی جهد این صد هزار تیر بی چون و بی چگونه برون از رسوم و فهم بی دست می سریشد در غیب صد خمیر بی آتشی تنور دل و معده ها فروخت نان بر دکان نهاده و خباز ما ستیر از لوح خاک ساده دهد صد هزار نقش وز جوش خون ماده دهد صد هزار شیر شیی ء اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگ زنبیل برگشا که عطا آمد ای فقیر زفت آمد آن نواله و زنبیل را درید از مطبخ خدای نیاید صله حقیر آن کس که من و سلوی بفرستد از هوا و آنک از شکاف کوه برون می کشد بعیر وان کو ز آب نطفه برآرد تهمتنی وان کو ز خواب خفته گشاید ره مطیر اندر عدم نماید هر لحظه صورتی تا این خیالیان بشتابند در مسیر فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم خود شرح این بگوید یک روز آن امیر 1123 پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار با رخ چون آفتاب سایه نماید نگار آید خورشیدوار ذره شود بی قرار کان رخ همچون بهار از پس پرده مدار خیز که این روز ماست روز دلفروز ماست از جهت سوز ماست عشق چنین پرشرار خیز که رستیم ما بند شکستیم ما خیز که مستیم ما تا به ابد بی خمار خیز که جان آمدست جان و جهان آمده است دست زنان آمدست ای دل دستی برآر آب حیات آمدست روز نجات آمدست قند و نبات آمدست ای صنم قندبار بنده آن پرده ام گوش گران کرده ام تا که به گوشم دهان آرد آن پرده دار مکر مرا چون بدید مکر دگر او پزید آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار بی ادبی هم نکوست کان سبب جنگ اوست سر نکشم من ز دوست بهر چنین کار و بار جنگ تو است این حیات زانک ندارد ثبات جنگ تو خوش چون نبات صلح تو خود زینهار 1124 تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار بر مثل ذره ها رقص کنان پیش یار

برچسب: نویسنده: amir تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:20

صفحه بندی