نی دیده هر دلی را دیدار می نماید نی هر خسیس را شه رخسار می نماید
الا حقیر ما را الا خسیس ما را کز خار می رهاند گلزار می نماید
دود سیاه ما را در نور می کشاند زهد قدیم ما را خمار می نماید
هرگز غلام خود را نفروشد و نبخشد تا چیست اینک او را بازار می نماید
شیریست پور آدم صندوق عالم اندر صندوق درشدست او بیمار می نماید
روزی که او بغرد صندوق را بدرد کاری نماید اکنون بی کار می نماید
صدیق با محمد بر هفت آسمانست هر چند کو به ظاهر در غار می نماید
یکیست عشق لیکن هر صورتی نماید وین احولان خس را دوچار می نماید
جمله گلست این ره گر ظاهرش چو خارست نور از درخت موسی چون نار می نماید
آب حیات آمد وین بانگ سیلابست گفتار نیست لیکن گفتار می نماید
سوگند خورده بودم کز دل سخن نگویم دل آینه ست و رو را ناچار می نماید
شمس الحقی که نورش بر آینه ست تابان در جنبش این و آن را دیوار می نماید
هر طبله که گشایم زان قند بی کرانست کان را به نوع دیگر عطار می نماید
860
ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد مرغت شکار گردد صید حلال گیرد
مه می دود چو آیی در ظل آفتابی بدری شود اگر چه شکل هلال گیرد
در دل مقام سازد همچون خیال آن کس کاندر ره حقیقت ترک خیال گیرد
کو آن خلیل گویا وجهت وجه حقا وان جان گوشمالی کو پای مال گیرد
این گنده پیر دنیا چشمک زند ولیکن مر چشم روشنان را از وی ملال گیرد
گر در برم کشد او از ساحری و شیوه اندر برش دل من کی پر و بال گیرد
گلگونه کرده است او تا روی چون گلم را بویش تباه گردد رنگش زوال گیرد
رخ بر رخش منه تو تا رویت از شهنشه مانند آفتابی نور جلال گیرد
چه جای آفتابی کز پرتو جمالش صد آفتاب و مه را بر چرخ حال گیرد
شویان اولینش بنگر که در چه حالند آن کاین دلیل داند نی آن دلال گیرد
ای صد هزار عاقل او در جوال کرده کو عقل کاملی تا ترک جوال گیرد
خطی نوشت یزدان بر خد خوش عذاران کز خط سیه تر است او کاین خط و خال گیرد
از ابر خط برون آ وز خال و عم جدا شو تا مه ز طلعت تو هر شام فال گیرد
861
لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد ما را چه جرم اگر کرمش با شما نکرد
تشنیع می زنی که جفا کرد آن نگار خوبی که دید در دو جهان کو جفا نکرد
عشقش شکر بس است اگر او شکر نداد حسنش همه وفاست اگر او وفا نکرد
بنمای خانه ای که از او نیست پرچراغ بنمای صفه ای که رخش پرصفا نکرد
این چشم و آن چراغ دو نورند هر یکی چون آن به هم رسید کسیشان جدا نکرد
چون روح در نظاره فنا گشت این بگفت نظاره جمال خدا جز خدا نکرد
هر یک از این مثال بیانست و مغلطه است حق جز ز رشک نام رخش والضحی نکرد
خورشیدروی مفخر تبریز شمس دین بر فانیی نتافت که آن را بقا نکرد
862
قومی که بر براق بصیرت سفر کنند بی ابر و بی غبار در آن مه نظر کنند
در دانه های شهوتی آتش زنند زود وز دامگاه صعب به یک تک عبر کنند
از خارخار این گر طبع آن طرف روند بزم و سرای گلشن جای دگر کنند
برچسب:
نویسنده: amir
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 10:15